تبليغاتX
نبض شب های تنهایی من

نبض شب های تنهایی من

  همین که هنوز نفسی هست تا توان دعا کردنم باشد

تا قدردان تمام داده ها و نداده ها یش باشم

و لحظه های تلخ و شیرینم را پاس بدارم

و بیاد بیاورم آنهایی را که در قلب من جای دارند

و احساس کنم که مثل همیشه در آسمان ها کسی نگاهش به من هم هست

و صدایم را میشنود

و همین که میدانم کسی هست که وارث بهترین آرزوهای من است

کافیست تا زندگی برایم معنی شود... 


بهار بر شما مبارک

یک دنیا خوشبختی برایتان آرزومندم.

نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 2:30 AM توسط رسپینا|

در کوچه پس کوچه های قصه های دخترک قدم میزنم

گم می شوم در این بیراهه های پریشان

رویاهایش انگار یک در میان تکراریست

دخترک دلش میخواهد فریب بخورد این روزها

بگو:...

بگو:"همه چیز همانی است که او میخواهد."

تو فقط همین را بگو

فریب خوردنش با دخترک

دخترک دلش فریاد میخواهد

سفر میخواهد

سفری از خود او تا به خودش

.

.

.

نوشته شده در جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 1:34 PM توسط رسپینا| |

  یک بغل تشویش و اضطراب

تکرار خالی دنیای من است

این شبها

شبهای بارانی که سهم من فقط بی خوابی و تاریک هایش بود

و رویای بارانی شدنم

دلتنگی هایم

دلهره هایم

دلواپسی هایم

به خواب نمی روند


نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 2:20 AM توسط رسپینا| |

اينجا من هستم؛

سکوتي شکسته و درهم

بخاطر هر روز نديدن تو 

اينجا من هستم ؛

تهي از زندگي و روزمرگي ،

خالي تر از هميشه؛

با کلافي درهم و پيچ در پيچ


و در کنارم

تنها کتاب هایی است که هیچ حرفی از زندگی نمی زنند...


نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 6:20 PM توسط رسپینا| |

زندگي درک همين امروز است

فهم ناداني هاست

ظرف امروز پر از بودن توست

شايد اين خنده که امروز دريغش کردي ...

آخرين فرصت همراهي ماست

                        

نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 6:26 PM توسط رسپینا| |

  كاش می فهمیدیم

  ما را مجال آن نیست

كه روزهای رفته را از سر گیریم

و لحظه های بی بازگشت را تمنا كنیم

كاش می دانستیم

فردا چه اندازه دیر است

برای زیستن

و چه اندازه زود است

برای مردن

همین دانستن کافیست...  

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 1:22 PM توسط رسپینا| |

فرصتم بده...

اتفاق ِکوچکی نیست!

کسی در چشمانت از یاد می رود

که به خطوط ِکفِ دستهایت ٬

راهش داده یی...

خط به خط

کاغذ به کاغذ

گاهی باید از خیال ِتو پُر شد

تا کلمات بوسه بزنند بر پیکر ِعریان ِشعرم

هراس ِشبی بی ماه

و ندیدن ِگونه های فرورفته اش...

 تاریکی دیشب بلعید طراوت ِرویاهایم را


نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 12:14 PM توسط رسپینا| |

/* /*]]>*/

 

شاید سال ها بعد، در گذر جاده ها

بی تفاوت از کنار هم بگذریم

 و بگوییم :


آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود !

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 7:41 PM توسط رسپینا| |

  تمام واژه های این ذهن طوفان زده ام را پیش تو به امانت میگذارم

تو بمان و واژه های این ذهن هرزه ی من

تو که از گریه های من دور مانده ای

تو بمان و ...

از من چیزی نمانده است.

ته کشیده ام.

دیگر تمام شده ام.

به چشمهای بی فروغم نگاهی بینداز تا باور کنی.

چشمهای تو دروغ نمی گویند.

دیگر خدا هم صدای مرا نمی شنود!


  موجی ام که

به شوق ِ ساحل ِچشمانت

به صخره کوبید

و نابود شد...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 11:2 AM توسط رسپینا| |

  سیل سیال نگاه سبزت همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود.

من به چشمان خیال انگیزت معتادم

و در این راه تباه عاقبت هستی خود را دادم.

قصه ی شیرینی است!

کودک چشم من از قصه ی تو میخواهد: باز هم قصه بگو ! باز هم قصه بگو !

تا به آرامش دل سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم.

دست های تو توانایی آن را دارد...

که مرا زندگانی بخشد.

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 2:28 PM توسط رسپینا| |

  می شمارم

روزهای تقویم اتاقم را خط میزنم

هر از گاهی هم شیطنت میکنم

عقربه های ساعت دیواری را جلو میبرم تا شاید زمان زودتر بگذرد و...

تقویمم دیگر به سیاهی میزند

ساعت دیواری هم از کار افتاده

و من هنوز عاشقانه می شمارم و خط میزنم و شیطنت میکنم

هنوز هم منتظرم به امید آنکه لحظه ها بگذرند و

بالاخره برسم به روزی که دوباره چشمهایت را همانقدر عاشق

  دستانت را همانقدر مشتاق 

وجودت را همانقدر دوست داشتنی ببینم

و فراموش کنم آنچه را که بر من گذشت.


هر روز میتونه یک شروع خوب باشه برای خیلی چیزها!!!

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 9:57 PM توسط رسپینا| |

Design By : Night Melody